سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

تأهل!

ارسال  شده توسط  محمد غفاری در 93/5/18 8:58 صبح

سلام

اینکه بعد از تقریبا نه ماه وبلاگی بروز بشه خیلی اتفاق ناخوشایندیه که برای اینجا پیش اومده! امیدوارم که دیگه تکرار نکنم.

چند وقتی هست که جو شعر طنز بیش از پیش فراگیر شده و منم برای اینکه نشون بدم آدم جوگیری هستم، یه غزل طنز می‌ذارم. غزلی که در آستانه سالگرد ازدواجم می‌تونه تبعات سختی برام داشته باشه.

 

 

تأهل این ورش زیباست اما آن‌ ورش هرگز
که زن از سوسک می‌ترسد، ولی از شوهرش هرگز

همه گفتند با زن خانه روشن می‌شود! افسوس
که باید حرف‌ها را گوش کرد و باورش هرگز

برای نصف دین خود برو یک فکر دیگر کن
همین یک نصفه‌اش خوب است و نصف دیگرش هرگز

بهشت و هر چه دارد ملک طِلق مردها می‌بود
اگر آدم نمی‌شد خام حرف همسرش هرگز

به فکر جیب خود باش و بترس از فتنه‌ی بازار
بلایی بر سرت آید که شرح محشرش هرگز-

در این مصرع نمی‌گنجد؛ ولی حتی اگر رفتی
برای او بخر اما برای مادرش هرگز

تو خواهی پند می‌گیر و نمی‌خواهی ملالی هست
به حرفم گوش کن! هرگز نرو دور و برش، هرگز!!!!

 


 


به ناچار...

ارسال  شده توسط  محمد غفاری در 92/8/25 10:13 صبح

سلام و تسلیت

غزلی تقدیم به عمه‌ی سادات

 

گفتند از او بگذر و بگذار به ناچار

رفتم نه به دلخواه، به اجبار به ناچار...

در حلقه‌ای از اشک پریشان شده رفتم

آنگونه که انگشترت انگار به ناچار...

شهری همه خواب و به لبت آیه‌ای از کهف

تنها تو و یک قافله بیدار، به ناچار-

ماندیم جدا از تو، و با اشک گذشتیم

از هلهله‌ی کوچه و بازار به ناچار

سوگند به لب‌های تو صد بار شکستم

هر بار به یک علت و هر بار به ناچار

تو نیستی و ماندن من بی تو محال است

هر چند به ناچار به ناچار به ناچار...

 

یا علی

 


معجزه ی دیدن تو

ارسال  شده توسط  محمد غفاری در 92/5/17 7:25 عصر

سلام

عید همه‌‌ی شما دوستان عزیزم مبارک باشه


 

روز خاموش که شد وقت درخشیدن توست

بهترین لحظه‌ی شب لحظه‌ی تابیدن توست

ابرها پشت به ماهند به تو خیره شدند

ماه پنهان شده هم محو درخشیدن توست

دیده‌ام مثل گلی باز، تو را بعد از این

فکر آشفته‌ی من در هوس چیدن توست

قرن‌ها فاصله باقی است میان من و شعر

این که شاعر شدم از معجزه‌ی دیدن توست

فعلاتن  فعلاتن  فعلاتن  فعلات

شعر دف می‌زند و نوبت رقصیدن توست

پلک بر هم نزنم وقت تماشا به خدا

اوج عاشق شدنم دیدن خندیدن توست

1387

یا علی مدد...

 


تبسمهای وحی

ارسال  شده توسط  محمد غفاری در 92/2/9 10:57 صبح

 

سلام

غزلی (هرچند نیمه‌کاره) هدیه به حضرت مادر

سکوت ممتد تاریخ در طول زمان‌ها 

فراتر از همه جغرافیاها و مکان‌ها

تو از جنس تبسم‌های وحی‌ای، آن قرآن

که در وصف تو افتاده است لکنت بر زبان‌ها

وجود تو نجات دختران زنده در گور

صراط المستقیم زن، رهایی بخش آن‌ها

خدا در تو تجلی کرد و خلقت گشت تکمیل

تو آن سیبی که از معراج آورد ارمغان‌ها

میان عرش از نور خدا آیینه‌ای بود

نبی آیینه را آورد و روشن شد جهان‌ها

تویی آن آینه، ای آیه آیه نور و کوثر

تویی آن زهره‌ی زهرا، طلوع کهکشان‌ها

پدر با بوسه‌هایش از نگاهت نور می‌چید

و دارد مهر خاتم روی دستانت نشان‌ها

که او از تو و تو از او، و هر دو نور واحد

در این اسرار عالم مهر باید بر دهان‌ها

مکرر در مکرر در مکرر از تو می‌گفت

که می‌دانست از آن لحظه‌ها، از امتحان‌ها

پدر پیش از سفر دیدار خود را مژده می‌داد

که قبل از هر کسی آگاه بود از داستان‌ها

تمام آسمان را ابرهای تیره پوشاند

پس از آن رعد و برق و بارشی از ناگهان‌ها...

ندارد راه درد و زخم در جان تو، اما

به دستان خدا دیدی... امان از ریسمان‌ها

فدک نه! اتفاق کوچکی بود این زمین‌ها

تو از آغاز بودی همنشین با آسمان‌ها

کسی قدر تو را اینجا نمی‌داند، نهانی

شبیه قدر ناپیدا، به دنبالت زمان‌ها

 

یا علی مدد...

 


بهار

ارسال  شده توسط  محمد غفاری در 91/12/30 12:53 صبح

عطر بهار می آید

گمانم سر راه نسیم نشسته ای...

 

بگذار که چشمان تو را وام بگیرم

با دیدن دنیای تو آرام بگیرم

تر دستی لب های تو را دیدم و باید

از شیوه ی خندیدنت الهام بگیرم

در هر قدمم شوق رسیدن به تو جاری است

می خواهم از این راه سرانجام بگیرم

من شاعر درباری ام و چشم تو کافی است

تا خیره در آن باشم و انعام بگیرم

عمری است که در پیچ و خم زندگی ام کاش

یک لحظه در آغوش تو آرام بگیرم

بهار 1388

عید همه مبارک

یا علی مدد...


شبیه ماه بود و...

ارسال  شده توسط  محمد غفاری در 91/9/3 2:25 عصر

سلام

درون رود تصویرش چه گیسویی مرتب داشت
به صورت -از شکست نور- ابرویی مورب داشت

شبیه ماه بود و آب‌ها را جذب خود می‌کرد
فرات از او به وجد آمد، نه از مدی که هر شب داشت

همین که دست‌هایش پر شد و می‌خواست مشتی آب...
ولی دید آسمانی را که از هرم عطش تب داشت

و تصویرش به هم می‌خورد وقتی آب را می‌ریخت
به خنده باز می‌شد آن ترک‌هایی که بر لب داشت

برای آن که بنویسد غزل‌های رهایی را
قلم در دست‌هایش بود و از خون هم مرکب داشت

حماسه می‌سرود و قصه‌ی آزادگی می‌گفت
به تعداد تمام تیرها شعرش مخاطب داشت

1388

 

یا علی مدد...

   

 


بمباران

ارسال  شده توسط  محمد غفاری در 91/7/3 12:55 عصر

سلام

 

این روزها بین ما هم‌نسل‌های ما انتقاد از وضعیت زندگی و خلاف آب شنا کردن مد شده و خیلی وقت‌ها بیشتر ما تحمل کوچک‌ترین ناراحتی‌ها و ناملایمتی‌های زندگی و نداریم. اما نسل پدر و مادرهای ما روزهایی و پشت سرگذاشتن که حتی دوست نداریم به آن‌ها فکر کنیم و به جای آن‌ها قرار بگیریم. بمباران یکی از همین مواقع است که استرس حاصل از آن هنوز بخشی از خاطرات نسل گذشته‌ی ماست.

صدای قرمز آژیر در فضا ممتد
خبر دوباره به شکلی سیاه می آمد

«علامتی که هم اکنون....» و مادری می رفت
دوان دوان و سراسیمه، ترس بیش از حد

که شیرخواره‌ی خود را گرفته در آغوش
فشرده است به قلبی که تندتر می زد

به سمت زیرزمین بر لب آیة الکرسی
هجوم بمب به فکرش دوباره می‌افتد

نگاه کرد به کودک چقدر آرام است
خدا نکرده، نه، اصلا، ولی، اگر، شاید....

و مادرانگی‌اش در تمام این ابیات
بهانه‌ای شد و یک روضه یاد من آمد:

زنی نشسته غریبانه اشک می‌ریزد
رباب هیچ از این زندگی نمی‌خواهد!

 ***

صدای بمب، در آغوش مادری کودک
نه کودکی و نه مادر، صدا نمی‌آید

 

 

 


لولاک لما خلقت الافلاک...

ارسال  شده توسط  محمد غفاری در 91/3/28 8:30 صبح

بلغَ العلی بِکمالِه    

کشفَ الدُّجی بِجَمالِه   

حَسنتْ جَمیعُ خِصالِه 

صلّوا علیه و آله

سلام دوستان

همیشه آرزوم بوده و هست که برای پیامبر(ص) شعری داشته باشم؛ ازتون می‌خوام برام دعا کنید که انشالله توفیق پیدا کنم. غزل زیر هم برای خالی نبودن عریضه است.

و صدا گفت که تو حکم رسالت داری

آیه در آیه بخوان از غزل بیداری

انبیا خاتم خود را به تو دادند که خوب ـ

می شناسند تو را وقت امانت داری

جز وجود تو کسی لایق لولاک نبود

تو چنانی که خدا را به سخن واداری

آسمان لحظه ی معراج تو حیران شده است

آینه آینه از شیوه ی خاتم کاری

دیدن بدر جمال تو فقط پیروزی است

از همان لحظه که در جنگ قدم بگذاری

***

و صدا گفت که تکمیل نشد دین باید

راه آن را به کسی مثل خودت بسسپاری

 

یا علی مدد...


   1   2   3   4      >